سفارش تبلیغ
جنبش وبلاگی خیبریون
پروانگی
پروانگی
چه سادگانه باید باور کرد آسمان را، آنگاه چه عاشقانه پرواز جزئی از تو می شود، لحظه ناب زندگی. تمام مطالب این وبلاگ نوشته های این حقیر می باشد در صورت کپی لطفا ذکر منبع فراموش نشود با تشکر
 
چهارشنبه 3 اسفند 90 :: 2:17 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

یادت یک دم این دل بی سامان را راحت نمی گذارد


خیالت ... خیالت .. خیالت


این خیال با تو بودن .. سوهان روح ام شده است


چه خوش گفت عاشق اسطوره ای


سعدی را می گویم:


در کوی تو معروفم و از روی تو محروم!


من نیز معروف شدم در عشق تو


و تا به حال مهمان رویت نشده ام!
این گفت و گو هاست


که قلبم را کمی آرام می کنند


قلبم عاشقی را باور کرده است


قلبم عاشق شده است


قلبم دیگر به من گوش نمی دهد


مغزم قهر کرده است


و کار و کاسبی اش را به نشانه اعتراض به عمل قلبم


تعطیل کرده است!


مغزم دیگر کار نمی کند!
قلبم هم ساز خودش را می زند


و من در این میان


با خیال تو می رقصم!!


دل نوشت: دلت به حال این روزهای من اگر می سوزد بیا!


پ.ن:  احساسم نوشت!


.






موضوع مطلب :

دوشنبه 24 بهمن 90 :: 6:46 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

 


می خواهم بنویسم .. دست به قلم می شوم .. کاغذ سفید رو به روی چشمانم دهن کجی می کند .. کلماتم را به سخره میگیرد .. گاهی رو بر می گرداند .. گویی تاب درد نهفته در واژه ها را ندارد ... کلمات به ذهنم هجوم می آورند .. به صف شان می کنم .. ارام ارام بر نوک قلم سوارشان می کنم تا مقصد کاغذ بی جانم ...


در گیر و داد این همه سکوت پر هیاهو .. هدف نوشته هایم را گم می کنم ... چشمم به کتابخانه کوچک اتاقم می افتد ... چیزی در نگاهم تاب می خورد ... کتاب را بر می دارم ... بازش می کنم ... دوباره همان آیه!


دوباره دست به قلم می شوم ... اینبار می دانم چه باید ننویسم!! ... می دانم .. تو در نوشته هایم نمی گنجی .. پس این قلم این کاغذ بی تاب .. این هجوم کلمات به چه کارم آید؟؟؟


وقتی نمی توانم تو را بر روی سطر سطر کاغذم زندانی کنم ... تا فقط تو برای من بمانی!


پس نوشتن به چه کارم آید؟ ...


خواهرم اشعارم را دوست دارد ! چه می گویم؟ گیج شدم در گیج زدن این کلمات!!


خودم را گم کردم ... نه دلگیر نشو .. می دانم حرفهایم تکرار 20 سال سردرگمی ام بود .. اما راست می گویم .. رو برنگردان!


کتابت را بر می دارم ... آرامش ... آرامش می گیرم ...


خدایا ..........


بگذریم ... نه از من نگذر ... حتی اگر .......


کلمات را گم می کنم .. می بینی .. نمی دانم چه می نوشتم ...


اصلا نوشتن وقتی تو را در لحظه هایم گم کنم به چه کارم آید؟
اصلا چرا نوشتن را آموختم؟
نمی دانم چه می گویم! نمی دانم ........... ببخش ...


همیشه تو بودی که بخشیدی ... و من بودم که .......


راستی ... بزرگ که شدم ... خیلی چیزها در نظرم کوچک شد ... تا گم شد ... می دانستی ... نه؟
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ... هیچ وقت ...


بزرگ شدن به چه کارم آید ...!


روزگار عجیبی است ...


پ.ن: نفهمیدم چی نوشتم ... فهمیدید به بزرگی ببخشید ...


.




موضوع مطلب :

سه شنبه 18 بهمن 90 :: 3:0 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

سر برداشتم ..


کویر در دیده ام بیدار شد ...


بارانی نبود برای طراوت بیماری دلم ...


کویر تنها هستی بی وزن اطرافم بود ...


سر به زیر انداختم ..


آسمان در دیده ام رنگ باخت


سکوت تنها پیوند دهنده بینمان


من ... کویر ... آسمان


ســــــــــــــــــــــکوت


هر سه با هم چیزی را زمزمه می کردیم


هبوط بود ...


زمزمه سکوت بینمان


.






موضوع مطلب :

شنبه 8 بهمن 90 :: 8:45 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

عباس عاشقانه ای سروده ام برای تو ...


نه ... بهتر است بگویم عاشقانه سرودی برای من ... برای ما


و ما نشنیدیم!


نسل من خیلی وقت است تو و عاشقانه هایت را خاک کرده است


نسل من با تو غریب است


عباس، باورم نمی شود تو بودی


در باور زمینی من ، دنیای آسمانی تو نمی گنجد!


کاش عاشقانه سرودن را می دانستم ...


عاشقانه می نویسم .. اما فقط می نویسم


فرق تو و من این است:


تو باور کردی ... من حتی نوشته هایم را نیز باور نکردم


عجب کار هجوی است این نویسنده گی ...


در مرامت چیزی است که درکش نمی کنم


در اندیشه ات مرزی است


که عقل من را به آن راه نیست


تو ... فهمیدی مگر نه؟


عجب سوال کودکانه ای ....


شاید باید می پرسیدم چگونه ؟
.


.


.


مرز بین فهمیدن و نفهمیدن


شاید همین چند نقطه ی سردرگم است!


روح آدمی سرگردان است تا بفهمد ...


عباس ... مرا ببخش که حتی عاشقانه سرودن را نیز نیاموخته ام


تو زیباتر سرودی


با ملودی سکوتت


با قامت استوارت


با چشمانت که پر بود از رازی سر به مهر


تو سرودی


و ما نشنیدیم!



تو سرودی


و ما با ساز خود رقصیدیم!


عباس در دنیای نازیبای من


چه خوش عاشقانه سرودی ...


پ.ن: تقدیم به عباس بابائی


پ.ن: شاید ما نیز باید عاشقانه سرودن را باور کنیم .. قبل از آنکه عاشقانه بگوییم!


.


 


 


 


 




موضوع مطلب :

سه شنبه 4 بهمن 90 :: 10:7 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

دنبال یک شرجی آرام می گشتم


در نگاه خسته آدم هایی جست و جویش می کردم


که نه شرجی را احساس کردند ...


نه معنای آرام را می دانستند ...


یک شرجی آرام را یافتم ...


در اینجا .. امانکده روزهای سرد و یخبندان روح من!


یک شرجی آرام را در کنار تو یافتم


تو ... همسایه روزهای دلتنگی من ...


صدا در خانه ات بیداد می کند


اما صداهایی که پر از سکوت یک شرجی آرام اند


من هم جزئی از این صداهایم ... یا قسمتی از سکوتشان؟


رانده که می شوم از دنیا


تو پناهم میدهی


ومن .... و من ... و من


امان از من .... امان از این روح بی درمان من


دلم را گم کردم


میان تمام گمشدگی هایم گمش کردم


حال باید فریاد بزنم ... تمام من نیست


گم شده ام ... در هاله ای از یک شرجی نا آرام!


چقدر خوب است پیدا شدن در کنار تو


کاش پیدا شوم در آغوش آرام خانه ات ...


اشک مجالی به کلمات نمی دهد ...


دیگر حرفی نیست ...


پ.ن : گوشه ای از حرم ... تنها .. حتی خودم هم نیستم!


.






موضوع مطلب :

چهارشنبه 28 دی 90 :: 9:17 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

شاعر نبودم ... چشمان تو شاعرم کرد


نوشتن نمی دانستم .. غم دوریت نوشتن را به من آموخت


کلمات با من غریبه بودنند


حس خواستنت مرا با آنها آشنا کرد


عاشقی را نمی فهمیدم


وجودت .. عاشقی را به من آموخت


غروری داشتم ...


من مغرور بودم!!



بی توجهی نگاهت ... شکست غرورم را...


شعر می گویم تا آن هنگام که چشمانت ماله من است


چشمانت را که می بندی


حس شعر گفتنم خشک می شود!
کلمات رام نگاه تو می شوند در نوشته هایم


نگاهت که سرکش می شود


مهار نوشته هایم را از دست می دهم!
تو ... تنها واژه ... تنها کلمه ... تنها سوژه


نوشته های من ...


تو ... اول شخص مفرد .. اشعار من


معلم خوبی بود چشمانت


شاعرم کرد...


لیلی خوبی بود ناز کردنت...


مجنونم کرد!
حال دیگر خودم را نمی شناسم


وجودم در تو حل شده است


افکارم در حصار تو تقلای رهایی دارند


و تو .... عجب زندان بان ظالمی هستی!!
دیگر اثری از آن دختر مغرور قصه ها نمانده...


مادربزرگ هم تعجب کرد


قصه های شبانه اش را با رفتارم عوض کردم!


حال من مجنونم .. تو لیلی!


من فرهاد و تو شیرین!


این روزها فرهاد ها و مجنون ها را عاشقم ..


نگاهم کن ...


کلمات را نثار نگاهم کن ..


آرام من را از آنه خود کن...


می خواهم تو شوم...


کاش مجنون و لیلی ... شیرین و فرهاد


به هم می رسیدند...


از انتهای قصه خود می ترسم


مادر بزرگ ... قصه ام را آرامتر بخوان


پایان قصه مرا می ترساند


مادربزرگ!


کاش هیچوقت قصه ام را نمی خواندی ..


کاش...


پ.ن: این دلنوشته شعر گونه مخاطب خاصی ندارد!


پ.ن2: دلم که میگیرد واژه ها طغیان می کنند و قلم فقط وازه می ریزد بر دفترم!!


.








موضوع مطلب :

سه شنبه 20 دی 90 :: 9:48 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

تا به حال تجربه نکرده بودم


شاعرانی که قهوه اسپرسو را


در کافی شاپ انتهای بی خیالی انسان ها


هورت می کشند..


و کاغذ را روی میز کافی شاپ


با خودکاری مارک دار پر می کنند از کلمات


در قالب شعر سپید!


و به راحتی هورت کشیدن قهوه تلخشان


کلمات را راهی کاغذ می کنند!!


تا به حال اینگونه شعر گفتن را تجربه نکرده بودم


بوی سیگار این فضا را آلوده خود کرده


و مردمی که ژشت امروزی ها


شاید بهتر است بگویم


ژشت غربی ها را روی صورتهایشان ماسک کرده اند


دو به دو رو به روی هم نشسته اند


و لبخند ژکوند مونالیز را به هم هدیه می کنند!!


یاد قهوه خانه های قدیمی بخیر!


که پر بود از بوی دیزی و دارچین


صفای پهلوانان را عشق است!!


که پیازی را با ضربه ای مردانه دو نیم می کردند..


یاد استکان های کمر باریک مرد قهوه چی بخیر


که فریاد: مشتی یک چایی قند پهلو...


پر و خالیشان می کرد!!


یاد آن روزگاران بخیر


یاد تختی ها و پوریا های ولی بخیر!


یاد مردانگی ها ... یاد سادگی ها...یاد


یادش بخیر!!


پ.ن: چیزهایی گم شده در میان هم وطنان .. برای پیدا شدنشان یا علی باید گفت


.






موضوع مطلب :

شنبه 17 دی 90 :: 8:31 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

هجوم درد به قلم امشب بیداد می کند


قلم تاب تحمل ندارد و لبریز می شود از واژه ها


و واژه ها تاب تنهایی را ندارند


و جمله ها را به هستی کاغذ خسته ام دعوت می کنند


و جمله ... انتهای درد را..


 به کاغذ .. همین کاغذ دلتنگ .. می آورد


دیگر نشانی از من نیست


من درد شدم .. من واژه شدم


من جمله شدم


من همین کاغذ خسته شدم


من ... ناپدید می شوم بین دردهایم


واژه ها سکوت کردند


دیگر قلم تاب نوشتن ندارد


اشک است که به داد این واژه ها می رسد


و چشم است که درد را


آرام گریه می کند


کاش .. درد


درمانی داشت


دارد .. اما ...


دیگر اما ندارد... دارد؟


واژه هایم سر بر اعتراض برداشتند


مرا متهم می دانند


حق دارند


سال هاست که متهم شناخته شدم


در دادگاه خویشتن خویش


سالهاست


امروز چندم است؟


20 سال و ....


دانستنش چه فایده ای دارد


سالهاست که متهم شده ام


من به جرم خود اعتراف می کنم


خدایا در مجازاتم تخفیفی هست؟


.






موضوع مطلب :

شنبه 10 دی 90 :: 10:47 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

گاه با خود می اندیشم .. چقدر خوب است فراموشی


وقتی نه می دانی کیستی


نه می دانی چه بودی .. چه کردی!


گویی در هاله ای از ابهام دوباره متولد می شوی


اگر روزی فراموشی بگیرم .. تو را هم فراموش می کنم؟
نمی دانم ... تو در آن لحظه کجای ذهنم قایم می شوی


که فراموش کردنت محال می شود ..


تو ... تو .. تو .. من .. من .. من


ما .. ما .. ما


یادش بخیر ... چقدر می کشیدیم کلمات را


پشت نیمکت های چوبی دبستان


که کشیده شده بودن تا ابهام آینده ی ما!!


یادت بخیر کودکی


چه دورانی بود .. پر از فراموشی اطراف


مادر غم نان داشت .. بابا آب نداشت


دارا غم سارا را می خورد


و کودکی هامان در فراموشی اطراف کودکانه می خندید


و لی لی بازی می کرد!
به کجا می روند کلمات؟


چه می نوشتم؟ ... ها .. یادم آمد


از تو می گفتم .. تو کودکی؟!!
یا کودک تو؟؟


فراموشی در با تو بودن مرا می خواند؟
یا آن هنگام که نیستی؟؟


گیج می زنند کلمات در فراموشی جمله هایم!


براستی .. روزی فراموش می شوم در دیده ات؟


در ذهنت؟ .. در ...


فراموش می شوم .. روزی اگر نباشم


می دانم تو زودتر از من آلزایمر می گیری


پزشکان می گویند: نوعی فراموشی است


می دانستی؟
خوب شد .. بهانه ای دست تو دادم


حال راحت فراموشم کن و گناهش را گردن آلزایمر بینداز!


کلمات چه می خواستند و من چه نوشتم!
کلمات تو را می طلبند و من ..


ترس فراموش شدنم را در تو می جویم!
روزی اگر فراموشم کردی


فراموش می شوم در خاطره زمین!


کاش آن روز نیاید!


می ترسم از فراموش شدن!


پ.ن: می خواهم فراموش کنم ... کاش من فراموشی شوم!


.
















موضوع مطلب :

سه شنبه 6 دی 90 :: 5:26 عصر :: نویسنده : حوالی دلتنگی

خواب دیدم مرده ام


شاید هم مرده ام و زنده بودن را خواب می بینم


دلم لرزید ... دستانم حس یک یخ را داشت


لبانم می لرزید و من مُرده بودم


خاک پیکرم را فرا گرفته بود


و تاریکی تنها همدم تنهایی ام شده بود


نمی دانم از خواب پریدم


یا در بیداری به خواب رفته بودم؟


نمی دانم چرا احساسم سیاه شد


همانند تنهایی ام در قبر


چقدر بد است فهمیدن


فهمیدن اینکه در بیداری خواب بودم


یا در خواب بیدار!!
ترسیدم ... خاک سرد بود


کاش آغوش مادرم را آن لحظه داشتم


اما مادر هم خواب بود


گویی همه در خواب بودیم


شاید روزی بیدار شدیم


روزی که خواب ابدی بیداری هایمان را فرا می گیرد


و بیداری تنها خواب بشری ما می شود!


پ.ن: دیشب خواب دیدم مردم .. و مادرم به شدت گریه می کرد .. تمام لحظاتش رو یادمه


حتی سنگ قبرم رو فقط تاریخ تولدم رو می تونستم ببینم


پ.ن: سر کلاس .. استاد کلمات رو نامفهوم میگه .. شایدم مفهومه اما فکر این خواب نمی ذاره


بفهمم .. کلمات جاری شدن روی دفترم


.






موضوع مطلب :


 
درباره وبلاگ

چه سادگانه باید باور کرد آسمان را، آنگاه چه عاشقانه پرواز جزئی از تو می شود، لحظه ناب زندگی. تمام مطالب این وبلاگ نوشته های این حقیر می باشد در صورت کپی لطفا ذکر منبع فراموش نشود با تشکر

پیوندها
صبح انقلاب
ولایی
***جزین***
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
حق پژوهی
دیدبان تخریبچی
شب و تنهایی عشق
محمد قدرتی MOHAMMAD GHODRATI
زمزمه ی کوچه باغ شاه تور
حاج آقا مسئلةٌ
بیا ای دل از این جا پر بگیریم ...
جک و طنز و خنده
ミ★ミسکوت غمミ★ミ
عکس های عاشقانه
مـــــولا علی جان
نور اهلبیت (ع)
ترانه ی زندگیم (Loyal)
سحر
صل الله علی الباکین علی الحسین
جزتو
بر و بچه های ارزشی
از فرش تا عرش
آرمان
.: شهر عشق :.
علی
وبلاگ اندیشه های مطهر -بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی مالک اشتر
زندگی کاروانی
پاتوق دخترها وپسرها
+O
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
.:توتویی:.
گمنام
اسمس بارون
 از همه جا از همه رنگ
افســـــــــــونگــــر
سرو
چند تکه عاشقانه
...
رگ روح
گروه اینترنتی جرقه داتکو
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
نظرعشق
کانون فرهنگی شهدا
رویای شبانه
من و شما
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
****شهرستان بجنورد****
آزاد اندیشان
سکوت ابدی
روژمان
مشاوره - روانشناسی
مردود
hamidsportcars
کشتی کج
چشم انتظار
نغمه ی عاشقی
سحرخیزمدینه کی میایی؟
مهاجر
شب نشینان
حفاظ
iranian
امام زمان
پسری ازنسل امروز
درجست وجوی حقیقت
★ستاره ی سرخ★
یکی بود هنوزهم هست
*مظلومیت اهل البیت(علیهم السلام)*
یادداشتهای روزانه رضا سروری
به بهترین وبلاگ سرگرمی خوش امدید
پلاک 40
بچه مرشد!

غروب آرزوها
دکتر علی حاجی ستوده
ستاره سهیل
خوش آمدید
اهلبیت (ع)،کشتی نجات ما...
تجربه های مربی کوچک
ایرانیان ایرانی
گلهای یاس
شکوفه های زندگی
عشقی
مهربانی
دهاتی
(سرزمین دوستی)Kingdom Of Friendship
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
.:؛ حقوق و حقوقدانان ؛:.
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
آرمش در هیاهو
رویای زیبا ...
غلط غو لو ت
عکس میخوای کلیک کن
*شوق وصال*
fazestan
جایی برای خنده وشادی و تفریح
سیاه مشق های میم.صاد
JUST
عشق به خدا
سفیر دوستی
عشق ممنوعه و دلتنگی
شکوفه های اجابت
روستای خاصلو
بیاببین چیه ؟
مائــده الهی
عاشق دربدر
این نیز بگذرد ...
ستاره سهیل
ریحانه لپ لپ
داود ملکزاده خاصلویی
یه دختر تنها
ایـــــــــــران مــــــــن
آریایی
پرستو.....
Dark Future
لحظه های آبی
به وبلاگ بر بچون دزفیل(دزفول) خوش اومهِ
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
هم نفس
هر چی تو دوست داری
KING OF BLACK
ستاره
یادداشتهای فانوس
عاشقانه
داستان نویس
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
منتظران مهدی
سید خراسانی
صدفم چشم به راهتم برگرد
عشق نردبانی برای لمس رویا ها
عجب صبری خدا دارد
ایلار
ناکام دات کام
تنها ترین
تنها
فقط من برای تو
زندگی زیباست پس بخند
کلید کسب درآمد با وبلاگ دست ماست
مدیا پلیر
تنهایی هم زیباست اگر بگذارند
شهید عباس افشار
آشنای غریب
دوستانه
شهلا
نقطه تـــــــــه خطـــــــ...!
عسل....
وفا
منطقه آزاد
یه دختر تنها
روزی خواهم نوشت از تمام روزهایی که فهمیدم تا نفهمم
وبلاگ صدف= عشق طلاست
تنهایی من
با ما و اندیشه
باران عشق
عشق طلاست
صدای من
جیگر نامه
تک شاخ
فقط به عشق تو سمیرا من این دنیا را دوست دارم
صفاسیتی
بیکار الاف
نفوذی
سایت مشاوره رایگان علوم پرستاری
ESPERANCE
فروشگاه اینترنتی
عشق من (F)
همراه 24
ارباب من حسین
صدای سکوت
اسیر عشق...
ابـر تـجــــارت کـهـکـشــــان NetworkingBest
سکوت
@@@این نیزبگذرد@@@
همه چیز در مورد مرغ عشق
بهترین قالب های وبلاگ

لوگو
چه سادگانه باید باور کرد آسمان را، آنگاه چه عاشقانه پرواز جزئی از تو می شود، لحظه ناب زندگی. تمام مطالب این وبلاگ نوشته های این حقیر می باشد در صورت کپی لطفا ذکر منبع فراموش نشود با تشکر


آمار وبلاگ
بازدید امروز: 22
بازدید دیروز: 74
کل بازدیدها: 8704