هاستینگ دی 92 - پروانگی
سفارش تبلیغ
صبا

پروانگی

گوشیمو که زدن امروز

یکهو ناراحت شدم

مسخره بود

نمی دونستم باید چیکار کنم

یکهو فقط این به ذهنم رسید که

چقدر خیلی چیزا نیستن وقتی گوشیم نیست

مثلا ارتباطم با خیلیا

شماره هاشون

و بعد فقط به این رسیدم که

چقدر وابسته ام

از یک گوشی ساده بگیر تا ...

زنگ زدم دزد مربوطه  گوشی رو ورداشت

حرف نزد

باورم نمیشد اما منم فقط گفتم الو!

حرف نزدم!

نمی دونستم چی باید بهش بگم الان؟!

چرا گوشیم رو زدی؟

خب جواب نمی داد مطمئنا

گوشیم رو برگردون!

خوب می گفت برو بابا!

بهش بد و بیراه می گفتم؟!

خب اخرش که چی!

مسخره بود اما چون نمی دونستم چی باید بهش بگم قطع کردم!!!

فقط امیدوارم تا موقعی که سیم کارتم مسدود میشه از طرف من و با اسم من مشکلی ایجاد نکنه

یه جورایی باید از این خانم یا اقای دزد گرامی

چون اصن حواسم نبود کی گوشیم رو برداشت از روی میز کارم

ممنون باشم

تلنگر خوبی بود!

ولی چه فایده

اینقدر این روزا درگیر خیلی چیزام

که فقط می خوام یک لحظه به ذهنم و تمام فکرام بگم

هی! رو به روتون یک آدمه

ظرفیتش پر شد

می فهمید؟!

یکم آروم بگیرید می خوام فکر نکنم!

کاش میشد اصن فکر نکرد تا چند وقتی

کاش دست از سرم بردارن

دزد گوشی من

تلنگر خوبی بود

ولی گوشیم رو برگردون دیگه!

:/

اه

 

 


نوشته شده در دوشنبه 92/10/30ساعت 7:11 عصر توسط پروانگی نظرات ( ) |

بی هیچ دلیل

امشب

دلتنگی

بغضی شده

که

نمی ترکد تا خلاص شوم

....

بی هیچ دلیل

نگرانم

....

بی هیچ دلیل

یادت لحظه ای ولم نمی کند

....

بی هیچ دلیل

دوستت دارم

....

از این همه بی دلیلی

بی دلیل خسته ام

....

به همین سادگی


نوشته شده در پنج شنبه 92/10/26ساعت 9:10 عصر توسط پروانگی نظرات ( ) |


می دونی قصه ها مثل یک پتوی گرم می مونن که دورت می پیچن و دورت می کنن از حقیقت سرد اطرافت

نوشتن هم یکجورایی روایت یک قصه است، گاهی زبونش سرد و زمخته گاهی گرم و خودمونی

حالا اینکه می خواستم چه قصه ای بگم خیلی مهم نیست مهم اینکه خواستم بگم اما نشد!

باشه برای بعد

یه روز آخر تمام این سطرهای سرد با گرمی یک دنیا امید پر میشن

امید به شروع یک قصه با تو که گرماش منو تا آخر سبز می کنه

آخر یه روز قصه ی پرواز رو رنگ حقیقت می زنم

آخر یک روز

...

.


نوشته شده در جمعه 92/10/6ساعت 4:18 عصر توسط پروانگی نظرات ( ) |

باید

نامت را از ذهن تمام قلم هایم پاک کنم

لبخندت را

از حافظه ی آینه ام

صدایت را

از دالان های گوشم

نگاهت را

از عمق چشمانم

کودکی شده ام

که الفبا را نمی فهمید

و هر بارمغلوبِ

دیکته ی شبش میشد

....

1392


نوشته شده در یکشنبه 92/10/1ساعت 11:7 صبح توسط پروانگی نظرات ( ) |


Design By : Pichak