سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
آبان 90 - پروانگی

پروانگی


به تو فکر می کنم .. و نمی دانم فکر تو درگیر چیست


کلمات .. کلمات .. را خرج می کنم برای تو


تو که فرسنگ ها دورتر از منی و شاید به یاد نیاوری مرا


نمی دانم چرا دلم بند نمی شود .. نمی ماند در سینه غبار گرفته ام


میل پرواز دارد .. پرواز به سوی تو .. می پذیری دلم را؟
نخند .. باور کن .. احساسم لطیف تر از دو روز پیش شده


دیگر همه ی زندگی ام را رنگی می بینم


به رنگ تو!


نمی دانم آن هنگام که تمام من تو را فریاد می زند .. تو در فکر چه.. روز را شب می کنی


حال فرهاد را این روزها بهتر می فهمم


حال به گمانم من شیرینی شده ام.. که مرام فرهاد.. را با تمام لطافت زنانگیش یدک می کشد


نوشته هایم تماما ماله تو شده است


سند زده ام به نامت کلمات را


می نویسم تا بدانی بهترین هنرم را خرج نگاه تو می کنم


نگاهی که هنوز مهمان چشمانم نشده است


و کلمات را برای توجیح تو به بازی می گیرم


حال باز بپرس چرا می نویسی؟


از حال کلمات می شود حالم را فهمید


کاش حقیقت یابد این احساس


کاش حقیقت یابی ..همین که هستی ..در نگاهم!!


.












نوشته شده در یکشنبه 29/8/90ساعت 8:5 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

دلم گرفت به بزرگی غربت نگاهت به دنیا ...


دلم گرفت به بزرگی لطف و مهربانیت به آدم ها ...


دلم گرفت به خاطر خودم به بزرگی تمام گناهانم ...


به بزرگی تمام اشتباهاتم و به بزرگی دوریم از تو ...


... و دلم گرفت ...


بار خدایا اگر روزی از من ناراحت شدی


چگونه به من می گویی؟ چگونه می گویی؟؟


کاش تو هم برایم می نوشتی!!


هر آنچه را دوست داشتی بدانم، می نوشتی ...


تا نوشته های من اینقدر تنها نمی ماند ...


کاش!


.


نوشته شده در شنبه 21/8/90ساعت 1:48 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

اشتباه نمی کنم .. زندگی دروغگو نیست .. باید محو شوم برای مدتی


باید نباشم .. باید رفت .. سهراب راست می گفت .. باید بروم حالا چه امشب چه ..


دلم پیچ می خورد  .. چشمانم دو دو می زنند .. وقتی حقیقت را می بیندد


وقتی این چیزی که هست با حقیقت فرسنگ ها راه اختلاف دارد


حقیقت گم شده است .. بین نگاه های دروغ .. بین حرف های زیبا


بین تمام چهره های آدم ها !!


باید فردا آگهی بدهم شاید کسی حقیقت را بیابد


آی آدم ها حقــــــــــــــــــــــــــــــــیقت گم شده


صدای بی صدایم را می شنوید ..


خنده ام می گیرد .. یادم نبود ..


قبل از حقیقت .. انسان ها خود را گم کرده بودند


از گمشده سراغ گمشده ام را می گیرم!!


باید رفت .. باید پیدایش کرد..


هم خود را هم...


خود را بیابی دیگر چیزی برای پیدا شدن احتیاج نداری


آهای مــــــــــــــــــــــــــــــــــن را ندیدید؟؟
دنبـــــــــــــــــــــــــــال خودم می گردم!!


پ


نوشته شده در پنج شنبه 19/8/90ساعت 11:55 صبح توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

امروز .. نه چند روزه .. شایدم چند ساله .. شایدم در تمام بودن هام .. درگیرم با یک واژه .. فقط یک واژه


خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود!!!


دلم گرفته .. چشم هام درد می کنه .. شاید پر شد از درد .. میل تخلیه دارن .. کجاست اشک؟


من .. من .. من .. چقدر بی معنی!! .. حتی کلمات هم به من می خنددن .. به این من ضعیف!!


تا به حا با کلمات اینطوری برخورد نکرده بودم .. اینقدر سخت و سنگین .. کلمات هم با من غریبه اند ..


کلمه های اشعار و نوشته هام هم من رو نشناختن! .. این است رسم 20 سال بودنم ..


تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنهایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!


خودم رو گم کردم .. خیلی وقته .. بین سوالاتم .. بین دردهام .. بین خانواده ام.. حتی بین من و تو ..


کجاست فهمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیدن!!


نمی دونم چرا این نوشته رو نوشتم .. چرا این کلمات پا به عرصه بودن گذاشتن .. فقط این رو می دونم که


زنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدگی


برام گنگ شده .. حرف از نا امیدی نیست .. حرف از ...


خدا یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا


اگر صدام می رسه به عرشت .. میگم.. اینجا دلی گرفت .. شایدم شکست به دست صاحبش..


گله دارم .. از .. حتی گله هایم هم بی دلیلن!!


واقعا گریه ام گرفت .. کجــــــــــــــــــــــــــــــــاست درک دل آدم ها!!؟؟ کجاست؟



فقط برام دعا کنید .. خودم هم نفهمیدم چی نوشتم .. به زیبایی نگاهتون ببخشید


پ


نوشته شده در دوشنبه 9/8/90ساعت 6:25 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |


Design By : Pichak