سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
اردیبهشت 90 - پروانگی

پروانگی


کاش می شد ندانست
کاش می شد ندانسته مُرد !
کاش می شد تو را نادیده انگاشت
کاش می شد در بهت تو مُرد
کاش می شد زندگی را نادیده گرفت
کاش می شد مرگ را نفهمید
کاش می شد همچون پیرمرد دور گرد کوچه
فقط به عبور عابران دل سپرد
و بی خیال گذر زمان، فقط به فکر
آن بود که کسی پایش را بر روی وزنه خسته ات گذارد
و وزن تهی خود را وزن کند
کاش من هم می توانستم در بهت، جاده گم شوم
و بی خیال فقط سنگ جلوی پایم
را به دورترین نقطه پرتاب کنم
کاش من هم می توانستم ندانم
کاش من هم می توانستم نفهمم!
کاش.....کاش....


نوشته شده در سه شنبه 13/2/90ساعت 9:40 صبح توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

داشتم به تو می اندیشیدم
اما کسی گفت، که تو دروغی
اما دروغی زیبا، اگر درک کنی!
داشتم به تو می اندیشیدم
به عظمت تو، به بزرگی تو
که گم شده ای در بین درک کوچک آدم ها
داشتم به تو می اندیشیدم
اما احساس کردم که تو
عظیم تر از نگاه من به هستی، هَستی!
و خیلی زیباتر که چشم دنیایی من
توان دیدن تو را داشته باشد
داشتم به تو می اندیشیدم
اما اندیشه من چه کوچک بود در برابر عظمت تو
و من چه سان حقیرم در برابر تو!
تو چیستی؟
که درک کردنت را فقط در افسانه ها شنیده ام
و گمشدگان در راهت، به قصه ها و افسانه ها پیوسته اند
تو را در کجا می توان یافت؟
که هر انسانی احساس می کند تو را دارد
ولی زهی خیال باطل!
تو در هر دلی مهمان نمی شوی
اما اگر مهمان شوی
قلب میزبانت را در هم می شکنی
و بر ویرا نه های آن پادشاهی می کنی
تو هر چه هستی، دلم می خواهد تمام هستی من شوی!


با اینکه می دانم مهمانی بی شرمی
اما میزبانت را با سوختنش به عرش می بری
پس مهمان من شو، ای مهمان نا خوانده!


نوشته شده در سه شنبه 13/2/90ساعت 9:40 صبح توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

دلم می خواهد آرام و روان همچون باد، همچون آب
روحم را به طراوت بهار بسپارم
وآهسته وآرام در آسمان، همراه با تمام ذرات هستی به پرواز درآیم
دلم می خواهد بی آنکه کسی بفهمد
آرام همچون باد در بین ابرها محو شوم
وکسی دیگر نشانی از من نیابد!
دلم می خواهد، پرواز کنم
هوای دنیایم سنگین است
و هر آن ممکن است سینه ام از فشار
غربت دنیایم احساس خفگی کند!
پس کاش باد زودتر به وزش درآید
ومرا بر با لهای خود بنشاند، و از اینجا ببرد
دلم می خواهد از اینجا بروم و
بهار را در آسمان با تمام قطرات باران، جشن بگیرم
و از احساس شادی تمام قطرات باران خیس شوم!
و تمام هستی ام را با آن بشویم
تا با طراوت روحم، از نو خودم را بسازم
دلم می خواهد این بار در جشن آسمان متولد شوم!
و تولدم در بهار را خودم با آسمان آغاز کنم
دلم می خواهد دوباره متولد شوم
دلم می خواهد دوباره آغاز شوم
دلم می خواهد دوباره با بهار نغمه زندگی را سَر دهم
دلم می خواهد بهار شوم
دلم می خواهد بهار شوم!


نوشته شده در سه شنبه 13/2/90ساعت 9:39 صبح توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

به چی فکر می کنی؟
آروم نگاهش کردم . چقدر دوستش داشتم، مونس تموم تنهایی هام !
هیچی ،فقط داشتم بیرون رو نگاه می کردم.
دروغ نگو من خواهرکوچولوم رو بهتر از خودش می شناسم!
داشتم به عبور عابرا نگاه می کردم به اینکه برای چی همشون اینقدر تند تند دارن راه می رن برای چی عجله دارن می خوان به چی یا به کی برسن که اینقدر تند می رن بدون اینکه حتی به خیابون هم نگاه کنن؟
خب نمی دونم ،شاید چیز مهمی رو جایی جا گذاشتن می خوان زود پیداش کنن تا دیگران برش نداشتن!
دوباره نگاهش کردم و آروم گفتم : تو از من دیوونه تری ها!
اِ دیوونه خودتی! نظرم رو گفتم.
نظرت قشنگ بود مثل خودت خواهری!
خودم می دونم!!
باز پرو شدی! جنبه تعریف نداری ها.
خب حالا بگو چی شده الکی بحث رو عوض نکن!؟
نمی دونستم بهش بگم یا نه دل دل می کردم می دونستم کمکم می کنه ولی ترسیدم بگه هنوز برات زوده یا احساسم رو مسخره کنه با اینکه می دونستم اینو نمی گه ولی یک چیزی مانع از گفتن شد و با خنده گفتم: بابا هیچی گیر دادی ها حتما خودت می خوای چیزی بگی که اینقدر گیر دادی!


لپاش گل انداخت و آروم گفت تو هم مثل من درک خوبی رو من پیدا کردی کلک!
با اینکه الکی گفته بودم ولی فقط خندیدم ومنتظر شدم حرفش رو بزنه!
راستش عباس ازم خواستگاری کرده و مامان هم که عباس رو بیشتر از ابراهیم دوست داره اجازه داده بیان، فردا شب میان خواستگاری! امروز بهم زنگ زد تا خودم هم اجازه بگیره بهم گفت دوستم داره از اول دوستم داشته فقط روش نمی شده بگه! وای شیرین خیلی خوشحالم ، خیلی! راستش منم دوستش دارم می خواستم تو اولین نفری باشی که می فهمی.
دیگه صداشو نمی فهمیدیم فقط می دیدیم که لباش به هم می خورن! داشتم دیوونه می شدم عباس من! از شیوا خواستگاری کرده؟ نه این دروغه! پس من چی؟
عباس دوست ابراهیم برادرم بود، دوستیشون از دبیرستان شروع شد و بعد دانشگاه و سربازی وهمین باعث شد رفت وآمد خانوادگی شروع بشه.
عباس از من 7سال و از شیوا 2سال بزرگتر بود.
من دیوونه وار دوسش داشتم از موقعی که فهمیدم خودم کی هستم ولی از ترسم به هیچکس نگفتم.
می ترسیدم از دستش بدم!
عباس همیشه باهام مهربون بود ولی با شیوا خیلی حرف نمی زد همین باعث می شد که من فکر کنم چقدر دوستم داره!
کمکم کرد تا دانشگاه تهران قبول شم بهم درس می داد ومنم برای اینکه ناراحت نشه اونقدر درس خوندم که پزشکی قبول شدم. روز قبولی رو هیچوقت یادم نمی ره :ابراهیم هم برای تشکر از عباس هم کادو قبولی من شب همه رو شام برد بیرون و اونجا عباس به من یک دستبند هدیه داد هدیه قبولی! چه شبی بود تا صبح فقط به دستبند خیره شده بودم و از اون روز هیچوقت اون رو از خودم جدا نکردم ولی حالا چی می شنوم باورم نمیشه!
داشتم قالب تهی می کردم ، فقط صدای جیغ شیوا رو شنیدم و بعد.....
توی بیمارستان به هوش اومدم دکتر گفته بود از ضعف شدیده ،مامان بالای سرم می گفت : هی می گم اینقدر درس نخون تو کتت نمی ره که ! آخه دکتر مریض کی می خواد؟
چشمام دنبال چشماش می گشت ،پیداشون کرد نگران بهم زل زده بود آروم اومد جلو و گفت: شیرین زود خوب شو قراره بشم داداش بزرگت دیگه نمی ذارم خیلی درس بخونی خودم هواتو دارم خواهر نازم!
کاش اصلا حرف نمی زد حالم بدتر شد که دکتر گفت برید بیرون تا استراحت کنه.
شیوا و عباس با هم رفتن.
کاش می مردم من طاقت نداشتم یعنی تموم اون محبت برای این بود که من رو مثل خواهرش دوست داشته !
وای کاش می مردم و تموم اون رویاهارو با خودم می بردم خدایا چرا؟چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
از بیمارستان که مرخص شدم دیگه اون شیرین همیشه نبودم بغض بزرگی گلوم رو گرفته بود خیلی بزرگ.
تصمیم خودم رو گرفته بودم پیشنهاد بورسیه دانشگاه رو قبول کردم دیگه نمی تونستم اونجا بمونم،نه نمی تونستم.
3ماه بعد، بعد از عروسی شیوا و عباس از ایران رفتم.
خدایا خوشبختشون کن چون هر دوشون رو دوست دارم از ته قلبم ممنون که این راز رو جز تو کسی نفهمید.
هواپیما که پرواز کرد قلبم رو هر کار کردم نیومد!


نوشته شده در پنج شنبه 8/2/90ساعت 8:27 صبح توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

فاطمه، آن روز که تو رفتی آسمان آبی بود
ولی زمین سرد و تاریک
و خداوند فرمود: باران ببار
تا مرحمی بر دل مجروح زمین باشی
فاطمه آن روز که تو رفتی، علی مُرد
آن روز که تو رفتی ستاره ای در آسمان ندرخشید
گویی تمام آسمان و زمین را بغضی فرا گرفته بود، اسفناک
علی آن شب با گریه دوری تو وضو گرفت
و نماز فراق را به آسمان اقتدا کرد
فاطمه از روزی که تو رفتی دیگر زمین نخندید
و دیگر ستاره ای در آسمان ندرخشید
فاطمه، ای بانوی پاکی ها، ای مادر تمام یاس های خوشبو
روزی که تو رفتی، زمین میدان کربلا شد و سنگ ها خون می گریستند
آن شب دو ماه در آسمان درخشید
و خانه ی علی در آن شب، برای همیشه در تاریکی ماند
فاطمه، ای نور حق، ای لطف بی پایان
روزی که تو رفتی، زندگی رفت


نوشته شده در پنج شنبه 8/2/90ساعت 8:26 صبح توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |


Design By : Pichak