از پنجره اتاقم به آسمانت می نگریستم ...... جمله ای ذهنم را درگیر کرد .... تو معجزه ی خلقتی پس در حد یک معجزه زندگی کن .... خنده ام گرفت .... زهر خندیدی تلخ تر از تنهاییم ... من هم مصداق این جمله ام ... من هم معجزه ای هستم که تو آن را اشرف مخلوقات نامیدی .... اما من هر روز بی تو زندگی می کنم ... باور می کنی گاهی حتی فراموشت می کنم و غرق در افکار پوچی می شوم که صدایی در درونم می گوید این زندگیست ؟؟ زندگی بی تو...... صدایی که هر لحظه که از تو دور تر می شوم بلندتر می شود و سعی می کند تمام من شود ... گاهی گوش هایم را می گیرم زمزمه های مستانه اش دیوانه ام می کند ... هر روز از تو دور تر و دور تر می شوم ... گاهی با خود می اندیشم تو را در کدامین راه زندگیم ترک کردم ... و باز آن صدا بلند تر فریاد می زند راه گناه آلوده افکارت و مستانه می خندد..... گاهی دلم می خواهد صدا را خفه کنم سرم سوت می کشد از حرف هایش ... جانمازم را پهن می کنم ... رو به روی همان پنجره ..رو به همان آسمان ... چشمانم مشتاق بارش اند ... کلمات در درونم غوغا می کنن برای بیان شدن ... ولی نه زبانم همراهیم می کند نه چشمانم .... فقط به آسمانت خیره می شوم ...و باز به سجاده غبار گرفته ام می نگرم ... در دل با خودم می گویم با چه رویی دست به سجاده بردی و می خواهی نماز توبه بخوانی ... دو دل میشوم ... ولی پای رفتنم همراهیم نمی کند ... صدا در درونم خفه شده ... همه چیز در سکوت خلسه آوری فرو رفته ... فقط تو ماندی و من .... باز هم فقط ما ماندیم ... من و یک کوله بار گناه ... تو یک دریا مهربانی ... به آسمان ملتمسا نه چشم می دوزم فقط می توانم بگویم : این بار نیز مرا ببخش .... صدای آشنا در دلم فریاد بر می آورد فقط باز گرد .... م.و تو دیوانه مگر نه؟؟ نگو نه.... باور ندارم!!! عاقلان اینگونه حقیقت را انکار نمی کنند.... تو مرا خوب می فهمی .... فقط با خنده ای گستاخانه آن را رد می کنی!!!! همانند تمام مجهولات زندگیت.... من تو را خوب می شناسم ..... بیشتر از خودم!! و بیش تر از سن شناسنامه ات ... پس مرا به بازی کودکانه نگیر حقیقت در چشمانت بی تاب است بی تاب نگاهی که آن را در آغوش گیرد حقیقت را نثار آغوشم کن ... من همیشه تشنه بودم .... تشنه حقیقت چشمانت !! پس آن را انکار نکن ... انکار چشمانت دیوانه ام می کند دیگر من را فریب نده دیگر فریب محبت پلاستیکی ... چشمانت را نمی خورم محبت تو هر لحظه تغییر می کند .... همانند هویتت!!!! به راستی تو کیستی؟؟؟؟؟ که مرا هم مثل خودت .... بی نام و نشان کردی من نیز مانند تو دیوانه ام .... یا دیوانه شدم؟؟ نمی دانم!!! دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید .... این یک حقیقت است!!! در کجای این جهان خاکی آرام خواهی گرفت..........دل بی قرار من؟؟؟؟؟؟؟ تنهایی...عالمی دارد برایم..به وسعت بال های بی کسی!!!! دلم یک جاده بی انتها برف می خواهد....تا یخ زدگی نبودنت را از یاد ببرم!!! تا انتهای بودن را خواهم رفت اگر........ باران ببارد....و تو بمانی تا انتهای بودنت می آیم.اگر تا انتهای رفتن هایم همقدم شوی!!!!!! چسبیده ام به استخوان سرد علف ها........ دستی برای برخاستن نیست؟؟ کودکی ام را گم کردم. و حال به گردن بزرگسالگی ام آویخته ام!! می دانی اوج دنیای عارفانه ام کجاست؟..... دیدنت حتی برای یک لحظه خاموش!! تو میدانی انتهای من کجاست.......دنبال خودم می گردم.......... در انتهای بودن های خسته ام!! دلتنگی هایت را در آغوشم قرار بده......صندوق امانتی بهتر نخواهی یافت!! گریه که می کنم....دلم هوای نبودنت را.....با چشمانم تقسیم می کند!! می گویی دوستت دارم.باشد بدار......اما فکر نکن هنوز بچه ام!! این ناراحتم می کند...... باورت را عوض کن!! سکوت می کنم.تا هر جا که بخواهی...فقط دستت را بردار از روی احساسم!! تنها دلخوریم از تو همین است، هر وقت در کوره راهه بندگی هستم، مه گناه آلودی تو را پنهان می کند، گویی که نیستی!! خالقم، یادت می اید ان هنگام که من را آفریدی به نام انسان و روح پاکت را در من دمیدی، چشمانم را که گشودم بی کرانی را دیدم در بینمان!! بین من و تو.........خالق و مخلوق دلم گرفت، از چشمانم آبی می ریخت سرد، که قلبم را یخ زده می کرد..... تو آرام خندیدی و نجواکنان گفتی: نترس، خودت را به اشک هایت بسپار، اشک تو فاصله بین ما را کم می کند. کمی آرام شدم، برخاستم......به خودم نگریستم، برای خودم شاهکاری بودم.......فرشتگان به من خیره نگاه می کردند، شاید آنها هم من را باور نداشتن! اما تو فرمودی بر من سجده کنند.....تو باورم داشتی و من باورم نمی شد که تو اشرف مخلوقاتم نام نهادی و از همه خاستی بر من سجده کنن!! گستره فرشتگانت بر من سجده کردند به جز یکی از آنان: نامش ابلیس بود............ شاید آن روز در میان آن همه فرشته، سجده نکردن یکی از آن ها برایم اهمیت نداشت......اما حال به این می اندیشم کاش او هم سجده می کرد و باعث دور کردن بیشتر فاصله ام از تو نمی شد..... کاش سجده کرده بودی شیطان!!!! محبوبم ، ان هنگام که تو مرا باور کردی، من بر خودم غره شدم که من برترینم....... بر زمین که پا نهادم فراموش کردم و غرق شدم و غرق شدم....شدم....شدم..... جلبک های سبز گناه دیگر جزئی از تنم شده اند و دیگر نیرویی برایم نمانده به سطح با تو بودن بازگردم!!!! کاش به همان اندازه که تو من را باور داشتی، باورت می کردم.......کاش!! مهربانترینم،این گفته ات رادوست دارم، یادت می آید.....آن هنگام که ناامیدی تنها همدم من بود...برایم بر بال احساس کتابت نوشتی و به واسطه عاشق ترین دوست برایم فرستادی، تو نوشته بودی: صد بار اگر توبه شکستی باز آی............... و من تلاشم را خواهم کرد تا بازگردم به تو........کاش تلاشم جزئی از باور هایم شود.........منتظرم بمان.....می دان که هستی....برایم دعا کن....هر شب احساست می کنم....پس امیدت را از من نبر ای تنها امیدم.......... بی دل ترین بنده ات منیره
















| Design By : Pichak |
