سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
مهر 90 - پروانگی

پروانگی


دل نوشته های جدیدم من ... نظر فراموش نشه


چرخ ... چرخ ... می چرخد خیالت دور احساسم ...


.


کفش های کودکی ... کجایید ... پای بزرگسالیم ... دیگر حجم شما را پر نمی کنن ..


.


زمان می ماند ... در نقطه با تو بودن ... و تو با رفتنت ... کند می کنی ثانیه های انتظار را ..


.


کدامین راه انتظار دیدارم را به پایان می رساند ... تو می دانی؟


.


دلم وسعت غروب دلگیرت را می خواهد ...


.


دلم یک بغل دلهره می خواهد ... دلهره داشت همیشگیت را ...


.


دلم که میگیرد دیگر چه فرقی می کند کجا باشم ..


.


دلم آسمان می خواهد ... اما گویی آسمان مرا نمی خواهد ... چشمانم ابری شده این روزها ..


.


زیبایی رها شده ای بودی در رویاهایم ...


.


دلم برای خودم تنگ شده ... ندید مرا؟؟


.


سقوط کرده ام در خود دیگر نشانی از من نیست ...


.


سرم دوران می گیرد از این همه آشفتگی ... به راستی در شهر چه خبر است؟؟


.


نگاهم به آسمان است ... اما دلم ... راستی دلم به کدام سوست ...


.


دل من در دل شب ... خواب پروانه شدن می بیند ...


.


خدایا دوریم از تو چند ساله شد؟


.


 


 


 


نوشته شده در شنبه 23/7/90ساعت 6:22 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

 


روز اول بود کمی می ترسیدم، شاید چون دنیای بزرگسالیم را هنوز باور نکرده بودم ... اضطراب خاصی داشتم قلبم بر روی سینه ام سنگینی می کرد ... به تندی گام بر می داشتم تا زودتر به مقصده 4 سال تلاش زندگیم برسم ... ناگهان قدم های کند شد ... کنار پیاده رو نزدیک دانشگاه نشسته بود .. وزنه فرتوت و قدیمی اش جلوی پاهایش بود و کتاب دعای خسته و چروکیده اش در دستان پیر و نیمه کثیفش بازی می کرد ... سرش را کاملا داخل کتاب فرو کرده بود و آرام زمزمه می کرد ... ناگهان آرام شدم .. نمی دانم چرا .. اما سکوت و آرامش پیرمرد به من هم آرامش داد ... ناگهان زمزمه کردم الا به ذکر الله تطمئن القلوب ... و وارد دانشگاه شدم ... هر روز به دیدنش در این راه عادت کرده بودم ... او هم برایم جزئی از زندگی شده بود ... شاید خنده دار باشد اما آرامشی که در ذکر آرام روی لبهایش در میان هیاهوی خیابان و بوق ماشین ها بود برایم زیباترین نوا بود با اینکه آن را نمی شنیدم... امروز دیگر راه دانشگاهم جای دیگری است ... برای خداحافظی رفتم ... اما خنده ام گرفت ... هیچوقت با او هم کلام نشده بودم ... جالب بود که کسی که تا به حال کلامی بینمان رد و بدل نشده بود آرامشش بر روی من تاثیر گذاشته بود ... و دیدنش در راه دانشگاه جزئی از زندگی روزانه ام شده بود ... همان طور که حدس می زدم خجالتی بود ... گفتم سلام ... سرش را پایین انداخت ... گفتم میشه ازتون عکس بگیرم برای نوشته هام می خوام می ذارم تو اینترنت ... با خنده ی ریزی گفت نمی دونم اینترنت چیه صاحب اختیارید ... کت فرتوت اما زیبایش را برای عکس صاف کرد... دستانش را درهم می کشید فهمیدم خجالت می کشد ... زود عکس گرفتم و تشکر کردم ... خنده ای روی لبانش سر خورد ... دوست داشتم می گفتم که برایم زیباترین معنی آرامش بودی ... تو و ان کتاب دعای کوچکت ... تو و وزنه ی خسته ات ... فراموشتان نخواهم کرد ... امیدوارم گذر زمان مایه بد قولیم نشود ... خداحافظ


.


 


نوشته شده در چهارشنبه 13/7/90ساعت 12:51 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |





به دستانش نگاه می کردم .... کمی می لرزید ... دستانش پر بود از چین و چروک های ظریف و خشنی که گذر زمان آن ها را به جا گذاشته بود ... عینکش را جا به جا می کرد ... مثل این بود برای حجم صورت کودکانه اش بزرگ بود ... کتاب دعای کوچک و کهنه اش را محکم در دستان خسته اش فشار می داد ... و با دست دیگرش تسبیح غبار گرفته سالیان دورش را می چرخاند ... لبانش می لرزید و ذکر از لای دندان های عاریه اش به بیرون سر می خورد !! ... نگاهش را ناگهان بر روی من قفل کرد ... دلم لرزید ... نگاهش تهی از چیزی بود و پر از چیزهای دیگر ... این دوگانگی گیجم کرد ... لبخند را مهمان لبانم کردم ... به چشمانش ارام دل سپردم ... او هم خندید ... لبانش مشتاق صحبت بود ... اما کلمات مجالی برای خروج نداشتن ... ایستگاه آخر بود باید پیاده می شدیم .... دستم را برای کمک به سویش دراز کردم ... آرام دستانم را گرفت و خندید ... دستان کوچک و پیرش در دستان من گم شد ... گویی جوانی دستانم چروک های او را به سخره می گرفتند!!! کتاب دعای کوچکش را در کیف فرتوتش نهاد و با من راهی شد ... دلم برای دل خودم می سوزد ... در برابر او دلم پیر بود ... خدایا دوریم از تو چند ساله است ؟؟؟ دستانش را رها کرد و لبانش را به نشانه بدرود روی هم فشرد ... هنوز به قامت خمیده اش زل زده بودم ... دلم به حال دلم سوخت ....صدا باز هم در ذهنم می گفت .... خدایا در اوج جوانی... دوریم از تو چند ساله است ؟؟؟؟




                                                                                        م.و


/



 


نوشته شده در یکشنبه 3/7/90ساعت 9:16 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |

به آسمان نگاه می کنم .... دلم باران می خواهد ... ابرها نگاهم را به سخره می گیرند ... دلم می گیرد ... دلم آسمان می خواهد ... دلم باران می خواهد .. دلم ... صدایی در ذهنم فریاد می زند ... باران نمی بارد .... اما حسم شوخی نمی کند ... بوی باران به مشامم می رسد ... احساس هیچوقت دروغ نمی گوید ... صورتم را با اصرار به سمت آسمان می گیرم . و در دلم فریاد می زنم ... ببار ... نترس ... من می گیرمت ... قطره ای صورتم را تر کرد باز هم آسمان بغض غمگینش را نثار زمین کرد ... نثار دل های گرفته ... قول می دهم به جای تمام انسان ها زیر قطراتت خیس شوم ... فقط ببار !!!


 م.و


.......


نوشته شده در یکشنبه 3/7/90ساعت 9:10 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |


Design By : Pichak