گاهی چقدر راحت خواسته های کوچکت
رنگ حقیقت می گیرد
خواسته های ناگهانی ... رها ... به دور از فکر
و گاهی چقدر آرزوهای بزرگ و کوچک
دور
از دسترس اند!
آرزوهای کال ... آرزوهای نرسیده
دست هایم کی قرار است این سیب های دور
از دسترس را بچینند؟
برای رسیدن روی نوک انگشتانم می ایستم
آنقدر دستم را دراز می کنم
اما ....
مگر تو هوایم را نداری؟
داری؟
نگو نه!
پس چرا قدم به آرزوهایم نمی رسد!
آرزوهای کال من
وقت رسیدنتان چه وقت است؟
پ.ن: دلم می خواهد قد بکشم
دعا می کنید؟

این روزها دنبال سوژه بودم
یک سوژه نو!
برای نوشتن
برای دور کردن فکر قلم از تو ...
اما انگار جوهر قلم من
ساخته شده برای از تو نوشتن!
امروز آسمان دیدنی بود
نه ... باران نمی بارید!
آفتابی بود .. باد می آمد
همه می نالیدن از بدی هوا !!
اما من تمام راه تا خانه را قدم زدم
تنها نبودم
من بود ... آفتاب بود .. سکوت بود
و خیال تو ...
خوبی این هوا همین است
تمام خیابان ها سند می خورد به نام من!
تمام راه را به سوژه ای فکر می کردم دور از تو
اما هر بار تو بودی و ...
دیگر هیچ!
به گل ها نگاه می کردم ...
به برگ درخت ها ...
توت های تازه رسیده درخت و دست های
مشتاق بچه ها ...
شقایق های سردرگم
که سر از هر کجا در آوردند و به آسمان لبخند می زنند
مگر نمی شود یک گل .. آسمان .. یک پرنده آوازه خوان
مگر نمی شود بهانه نوشتن یک خنده کودکانه باشد!؟
پس بخند تا بهانه ای برای نوشتن داشته باشم !
پ.ن : روند نوشتن را باید تغییر بدهم!
دل وبلاگ خون شد!


در ذهن مادرم چه می گذرد؟
نمی دانم ...
همیشه دلم می خواست رمز
زمزمه های آرام لبهایش را بدانم
نگاهش خسته است
خسته از واژه بودن
کم می خندد ...
اما لبخند محوی همیشه مهمان لب هایش هست
چند روزی است که دلم
سخت تنگ آغوش مادرانه اش شده
دلم وسعت آغوشش را می خواهد
به اندازه همان گرمای لذت بخش کودکی هایم!
دلم محبت گم شده در دریای چشمانت را می جوید
دلم برایت تنگ شده است
با اینکه هر روز ...
تو را کنار خستگی های دیوار می بینم
با اینکه هر روز ...
در یک خانه با همیم
اما چقدر از هم دوریم ... مادر
مگر نه؟!
باورهایمان ... افکارمان ... علت خنده هایمان
آه مادر ... دلم آغوشت را می طلبد
با تمام فاصله هایمان ...
دلم یک بغل نزدیکی می خواهد
دستانت را بگشا ... آغوشت را می جویم
دوستت دارم ... فرشته گم شده بر روی زمین
با تمام مادرانه هایت
که گاه حوصله جوانی ام را سر می برد :)
پ.ن: بی مقدمه می گویم دوستت دارم روزت مبارک عزیز دلم
دل .نوشت : فراموش نمی کنم لحظه ای که این متن را خواند
و من ماندم و آغوشش برای ساعت های طولانی

حرفهای نگفتنی تا کی؟
صبـــــــــــــــــــــــــر ... تا کی؟
کاسه صبر من به سر آمد!
حصار پیچیدگی های تو
حصار این همه ناشناخته بودنت برای من
حال دلم را بد می کند!
کاش حالم را می فهمید
کاش می آمد و
دور من و خودش
حصاری از رویا می چید!
کاش های من از روز اول
بی برداشت بود!
:(
می دانم!
به حال من غصه به دل راه نده
حال یک سردرگم
در خود .. در ...
بهتر از این نیست!
پ.ن: بی مزه ترین متن وبلاگ من!
اما برای من نه!
هی .نوشت: حالم خوب نیست ... می داند؟

از خواب بلند شدم 
آخه امروز قرار بود کلی بچه گی هامون رو خجالت بدیم

پاشنه کفشمون رو دادیم بالا
و از در خونه زدیم بیرون!

آسمونو ... چقدر آرومه ..
کوچه تا بی انتها بی عابر ...
تا اخرش رو لی لی کنان میرم!
کسی نیست ... میشه آزاد بود ...

قراره بریم پارک .. من و بهترین همدم کودکانه هام
بهش میگم فریده بالام

به خودم قول دادم تا آخرین موزاییک رو
پیاده برم .. تــــــــــــــــــــــــــــا آخره آخرش
هوا گرمه! انگار خورشید با ما نمی خواد بسازه!
چه باک ..
من که می تونم باهاش بسازم!

رسیدم ....
حالا من و پارک و دوست بچگانه گی ها

اولین جایی که توی پارک باید بریم
تـــــــــــــــــاب بازیه!

سوار تاب میشیم
تازه داریم تو کودکی اوج می گیریم ...
یاد خنده های مستانه و بی دغدغه کودکی
که یکهو ... نگهبان پارک با زدن سوت
بزرگسالیتو به رخت می کشه
و باید تازه از بزرگیت خجالتم بکشی!

خوب مرحله دوم اینکه سریع بری
تجدید قوا کنی!
صبح چی می چسبه تو پارک؟
اگر از ما می پرسید ... میگیم
کیک و شیر کاکائو!

خوب ...
حالا باید رفت روی لبه کناری جاهایی که آب داره چشم بسته راه رفت
اگر حوصله اش رو نداری شروع کن به شمردن!
یک جا خوندم دکتر این رو برای
کسانی که در بزرگسالی غرق دنیازدگی شدن
تجویز کرده!

بچه ها دارن بازی می کنن
چقدر دلم می خواد باهاشون هم بازی شم
توپش رو می ندازه اینطرف ...
می خوره به من ..
با ترس میاد جلو ..
بهش لبخند می زنم ...
عیبی نداره فقط به جاش بذار من شوتش کنم
می خنده و قبول می کنه ....
قدر همینم خوبه .. بازی خوبی بود!

مرحله بعد که بخش مورد علاقه ماست
گرفتنه عکسه!
از در و دیوار
و البته خودمون!
راستی خدا پدر اونی که فیگور رو اختراع کرد بیامرزه!!

دوباره میریم که داشته باشیم مرحله تجدید قوا رو ..
اینبار هر چی دوست دارید
انتخاب با شماست!![]()
خوب این قسمت رو همیشه دوست داشتم
میشینیم روی یک نیمکت
با هم حرف می زنیم
من می گم .. اون میگه
ما حرف می زنیم!
ما به احساس هم احترام می ذاریم
ما هم رو پرورش می دیم!
ما دوستیم فقط همین
دوســـــــــــــــــــــــــت!

از من به تو نصیحت
تو زندگیت یک دوست داشته باش
گاهی لازمه کودکی رو باهاش تجربه کنی
گاهی لازمه باهاش بزرگانه صحبت کنی
گاهی لازمه با هم گریه کنید
گاهی بلند بخندید
گاهی برای هم غصه بخورید
دلتون براش تنگ بشه
نگرانش باشید
با هم بزرگ شید
با هم ....
با هم بودن مهمه نه؟

خوشحالم این ها رو نوشتم
راستی من لوس نیستم!
فقط گاهی یاد کودکی می افتم!
یاد شیرینیه...
یادش کن!

پ.ن: این یک به روز رسانی کاملا متفاوت بود! حس کردی؟
دوست نوشت : فریده بالام ماله تو همش :)
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
شعر از من نبود اما ...
مگر حرف دل را نمی شود از هر دل عاشقی شنید؟
حال دلم از این همه نوشتن از تو
خوب نیست!
اما:
ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است
آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟
باز هم نفهمیدیدی که تمام من
در تو خلاصه می شود!
و شک کردی و پرسیدی؟
چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست؟ /آن/ من
مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
گاهی دلم آرام می گیرد
می دانم تنها نیستم حداقل کسانی هستند که درکم کنند
عاشقانی از جنس درد و شعر
همه درک کردند و تو ....
شعرم همیشه در خود حرفی نگفته دارد
زیرا که تا همیشه تو در نگفته هایی
راستی ...
تا دست هیچکس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
می دانی .. جالب است
گاهی حرف دلت را
دیگری بهتر به رشته سخن در می آورد
اما من حسودی می کنم
و تا چند روز با قلم قهر می کنم
که چرا آن کلمات را به نام من سند نزد!
عاشق این گونه خودخوا هی ام!
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد؟
ناقدی می گفت عصر .. عصر احتمال است
شعر و عشق هم بازیچه!
شاعری پاسخ داد:
اما من ... بی نام تو ...
حتی ... یک لحظه احتمال ندارم
شاعر خوبی بود ..
می دانی به تازگی
پرش واژه گرفتم!
با تو شروع می کنم
تو را واژه واژه حرف می کنم
با تو می خواهم به پایان ببرم
اما گمت می کنم!
واژه ها حسودن؟
امشب تمام حوصله ام را ...
در یک کلام کوچک ..
در تو ... خلاصه کردم!
بگذار این را هم بگویم و بعد ...
راستی آخر قصه های عاشقانه مادر بزرگ
همیشه فاصله و جدایی بود؟
استادم گفت:
اگر عشق به وصل برسد
می شود زندگی بی عشق! روزمرگی!
عشق در فاصله عشق شد!
نمی دانم حرفش را قبول کنم یا نه؟!
می خواستم بگویم:
دست خسته مرا، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!
پ.ن: نویسندگان این متن: پروانگی/ محمد علی بهمنی / قیصر امین پور!
دل نوشت: من از تو ناگزیرم .. من .. بی نام ناگزیر تو می میرم!
همین!!


استاد به من نگاه نکن
چیزی که تو در چشمان من می بینی
حقیقت دیگری را تداعی می کند در افکارم
استاد ...
من نمی فهمم .. نه تو را .. نه علت درسهایت را!
از من انتظار همراهی نداشته باش
افکارم دست خودم نیست
افکارم را سند زدم در حصار دیگری
همان دیگری، که در کلاس درس تو نیست
او نیست، پس من نیز نیستم!
استاد .. به گمانم باید بگویم! من غایبم!
پ.ن: به سفارش یک دوست و گرنه مرا چه به عاشقی!!
حقیقت نوشت: می گویند دروغگو دشمن خداست؟ نه!

حرفی با وبلاگ تا مدتی:
سلام وبلاگ جان:
دوست داری اول دل تنگی ام را به رخت بکشم
یا بگذارم ختم دردواره ام؟
شروع من با تو نبود
قبلا هم قلم را خجالت می دادم
با تو هم پایان نمی یابد
چون ...
من و نوشتن با هم پیمان بستیم
می خواهی نقش خودت را این وسط بدانی؟
اندکی صبر ...
اولین بار که تو را دیدم
مسخره ات کردم!
حلال می کنی وبلاگ جان؟
آخر ... با خودم گفتم، امروزی ها حرمت قلم را نگه نداشتن
وبلاگ را چه به دفتر دلنوشته های من!!!
اما اشتباه بود ...
تو دفتری شدی بین من و یک دنیا
هم وطن
می نوشتم ..
می خواندند..
برایم نظر می گذاشتن
و من پر می شدم از حس نوشتن
و باز من می ماندم و تو ...
راستی بازم حلالم می کنی؟
آخر قلم من برای تو جز درد چیزی نداشت!
ببخش که وقت دلتنگی به یادت می افتادم
و به روزت می کردم!
از حق نگذریم
شادی هم به تو تزریق کردم
هر چند اندک!
پس حلال؟؟؟؟
وبلاگ جان ...
دیگر قلمم برایت بگوید
که تو شدی سنگ صبورم
باید اعتراف کنم کمی هم شجاعم کردی
باور کن
با خودم می گفتم اراجیف نویسم
اما اراجیف های من لبریز شد از محبت دوستانی
که تو آنها را به من شناساندی!
پس باز هم به تو مدیونم!
همدم تنهایی های من ...
خسته که نشدی؟
برای مدتی می گذارمت اینجا
کنج حوالی دلتنگی هایم
تا باز می گردم لطفا خاک نخور!
نمی گویم دلتنگت نمی شوم!
نه بخاطر اینکه مغرورم
چون حرفهای هست برای نگفتن
که باید حس شود!
پس حس کن!
دوست دارت پروانگی!!!
پ.ن : انگار رفتن بهانه خودش را دستم داد!! به قلم گفتم بهانه نگیر!
دل نوشت: چقدر اینجا بوی آشنا می دهد .. دلتنگم!
آخر نوشت: خواننده عزیز، هم وطن، بهترین دوست، حلال کن!

قلم آنقدر دلتنگی کرد
که دلم به حالش سوخت
کاغذی برداشتم
اما چیزی برای نوشتن نداشتم
تمام حسم را به دنبال واژه گشتم
واژه ها قایم باشک بازیشان گرفته!
قایم شدن
پشت حسی که دنیا ام را در حال دگرگون کردن است
دنـــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــیای
من
در حال عوض شدن ...
قلم را به گوشه ای پرتاب می کنم
رنگ سیاهش آزارم می دهد
راستی چشمانت چه رنگی است؟
چه می گویم ...
تقصیر من نیست
انگار یاد تو تنها واژه دفتر من است
تنها حس ویرانگر روزگارانم ...
دیوانه ام می خوانند
می دانی چرا؟
تاریخ را که خوانده ای؟
عاشقان را دیوانگان می خواندند ... یا دیوانگان را عاشقان؟؟
حال من، نه دیوانه ام ... نه عاشق
من، خود او شدم!
باران گرفت
از آسمان خوشم می آید
معرفتش حکم می کند تنها نبارم!
راستی ... خبرت آمد بی خبرت همه شب چشمم نخفت؟
هدف نوشتن را گم کردم
چرا انتهای هر چیزی را تسخیر کرده ای؟
چرا تا قلم بهانه می گیرد
واژه ها را از پیش احساسم دور می کنی
و فقط خودت می مانی و ...
همین هم شیرین است
این بار براستی عزم رفتنم گرفته
پای احساسم بدجور می لنگد
و تو ... و من ... و ما
نه .. هنوز تو ....... من .... بی ما
تقصیر تو نیست
تقصیر من نیست
تقصیر ما نیست
اصلا بیا عشق را محکوم کنیم!
بهانه خوبی است .. نه؟
عشق همیشه قربانی بوده ...
گفتی تاریخ را خوانده ای ... نه؟
پس دیگر مشکلی نمی ماند
ما هم فراموش می شویم
در پس زمان
پشت دریاها
که آخر نفهمیدم شهری بود یا نه؟
دیگر چه فایده ...
قایق تنهایی خیلی وقت است پر شده!
دیگر جایی برای من و احساسم نیست
کاش لااقل می شد .. احساسم را راهی می کردم
دلش گرفته!!
هوای سفر دارد ...
کو همسفر؟
پ.ن : از من به تو نصیحت بهانه های قلم را جدی نگیر ..
جدی بگیری مثل من اراجیف نویس می شوی!!
جدی نگیر!!


رو به روی آینه دوباره با خودم آشتی می کنم
قلم را برداشتم ... و کاغذ را
چادرم را سر می کنم
کفش های رفتنم را می پوشم
با یادت قدم در خیابان می گذارم
خورشید هنوز می خندد
آسفالت خیابان به من چشمک می زند
دلم می خواهد تا آخر لی لی کنان بروم
اما سرم را با آسمان گرم می کنم که یادم برود!
بوووووووووووووووووق
وای ... یادم نبود اینجا خیابان است
ناراحت نشو راننده! سر به هوا بودن جزئی از من شده!
راه طولانی شده .. اما مقصد جزئی از زندگی است
گویا باید رفت!
رفتن همیشه بهانه می خواهد
اما گاه نرفتن بیشتر بهانه می گیرد!
رفتن یا نرفتن!! مسئله این است!!!
گام بر می دارم
بـــــــــــــــــــــــــ ــــــ ــــــــــارید
اولین قطره مثل همیشه مال من شد!!
آسمان مال من است
اما با ابرها پیمان بستم
این راز را به کسی نگویم!!
آخر می گویند زمینی ها حسودن!!
من خودخواه نیستم
فقط عاشقم!
همین!
بر عاشق خرده مگیر!!
بگذر!!
قلم را بر می دارم
زیر باران باید شعر گفت
زیر باران باید واژه ساخت
زیر باران ...
سهراب ببخش
اما
این ها را یادت نبود بگویی!!
گاه با خود می اندیشم رسالت باران
همین است ... باریدن!!
سخت نگیر ...
حقیقت خود پر از واژه های ادبی است!!
اصلا اگر باران نبود
گریه کردن مزه نمی داد!!!
باور کن!!
پ.ن: چه می خواستم!! چه شد!!
| Design By : Pichak |
