سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شاعر نبودم ... - پروانگی

پروانگی


شاعر نبودم ... چشمان تو شاعرم کرد


نوشتن نمی دانستم .. غم دوریت نوشتن را به من آموخت


کلمات با من غریبه بودنند


حس خواستنت مرا با آنها آشنا کرد


عاشقی را نمی فهمیدم


وجودت .. عاشقی را به من آموخت


غروری داشتم ...


من مغرور بودم!!



بی توجهی نگاهت ... شکست غرورم را...


شعر می گویم تا آن هنگام که چشمانت ماله من است


چشمانت را که می بندی


حس شعر گفتنم خشک می شود!
کلمات رام نگاه تو می شوند در نوشته هایم


نگاهت که سرکش می شود


مهار نوشته هایم را از دست می دهم!
تو ... تنها واژه ... تنها کلمه ... تنها سوژه


نوشته های من ...


تو ... اول شخص مفرد .. اشعار من


معلم خوبی بود چشمانت


شاعرم کرد...


لیلی خوبی بود ناز کردنت...


مجنونم کرد!
حال دیگر خودم را نمی شناسم


وجودم در تو حل شده است


افکارم در حصار تو تقلای رهایی دارند


و تو .... عجب زندان بان ظالمی هستی!!
دیگر اثری از آن دختر مغرور قصه ها نمانده...


مادربزرگ هم تعجب کرد


قصه های شبانه اش را با رفتارم عوض کردم!


حال من مجنونم .. تو لیلی!


من فرهاد و تو شیرین!


این روزها فرهاد ها و مجنون ها را عاشقم ..


نگاهم کن ...


کلمات را نثار نگاهم کن ..


آرام من را از آنه خود کن...


می خواهم تو شوم...


کاش مجنون و لیلی ... شیرین و فرهاد


به هم می رسیدند...


از انتهای قصه خود می ترسم


مادر بزرگ ... قصه ام را آرامتر بخوان


پایان قصه مرا می ترساند


مادربزرگ!


کاش هیچوقت قصه ام را نمی خواندی ..


کاش...


پ.ن: این دلنوشته شعر گونه مخاطب خاصی ندارد!


پ.ن2: دلم که میگیرد واژه ها طغیان می کنند و قلم فقط وازه می ریزد بر دفترم!!


.






نوشته شده در چهارشنبه 28/10/90ساعت 9:17 عصر توسط حوالی دلتنگی نظرات ( ) |


Design By : Pichak