شاعر نبودم ... چشمان تو شاعرم کرد نوشتن نمی دانستم .. غم دوریت نوشتن را به من آموخت کلمات با من غریبه بودنند حس خواستنت مرا با آنها آشنا کرد عاشقی را نمی فهمیدم وجودت .. عاشقی را به من آموخت غروری داشتم ... من مغرور بودم!! شعر می گویم تا آن هنگام که چشمانت ماله من است چشمانت را که می بندی حس شعر گفتنم خشک می شود! نگاهت که سرکش می شود مهار نوشته هایم را از دست می دهم! نوشته های من ... تو ... اول شخص مفرد .. اشعار من معلم خوبی بود چشمانت شاعرم کرد... لیلی خوبی بود ناز کردنت... مجنونم کرد! وجودم در تو حل شده است افکارم در حصار تو تقلای رهایی دارند و تو .... عجب زندان بان ظالمی هستی!! مادربزرگ هم تعجب کرد قصه های شبانه اش را با رفتارم عوض کردم! حال من مجنونم .. تو لیلی! من فرهاد و تو شیرین! این روزها فرهاد ها و مجنون ها را عاشقم .. نگاهم کن ... کلمات را نثار نگاهم کن .. آرام من را از آنه خود کن... می خواهم تو شوم... کاش مجنون و لیلی ... شیرین و فرهاد به هم می رسیدند... از انتهای قصه خود می ترسم مادر بزرگ ... قصه ام را آرامتر بخوان پایان قصه مرا می ترساند مادربزرگ! کاش هیچوقت قصه ام را نمی خواندی .. کاش... پ.ن: این دلنوشته شعر گونه مخاطب خاصی ندارد! پ.ن2: دلم که میگیرد واژه ها طغیان می کنند و قلم فقط وازه می ریزد بر دفترم!!
بی توجهی نگاهت ... شکست غرورم را...
کلمات رام نگاه تو می شوند در نوشته هایم
تو ... تنها واژه ... تنها کلمه ... تنها سوژه
حال دیگر خودم را نمی شناسم
دیگر اثری از آن دختر مغرور قصه ها نمانده...
| Design By : Pichak |
