عباس عاشقانه ای سروده ام برای تو ...
نه ... بهتر است بگویم عاشقانه سرودی برای من ... برای ما
و ما نشنیدیم!
نسل من خیلی وقت است تو و عاشقانه هایت را خاک کرده است
نسل من با تو غریب است
عباس، باورم نمی شود تو بودی
در باور زمینی من ، دنیای آسمانی تو نمی گنجد!
کاش عاشقانه سرودن را می دانستم ...
عاشقانه می نویسم .. اما فقط می نویسم
فرق تو و من این است:
تو باور کردی ... من حتی نوشته هایم را نیز باور نکردم
عجب کار هجوی است این نویسنده گی ...
در مرامت چیزی است که درکش نمی کنم
در اندیشه ات مرزی است
که عقل من را به آن راه نیست
تو ... فهمیدی مگر نه؟
عجب سوال کودکانه ای ....
شاید باید می پرسیدم چگونه ؟
.
.
.
مرز بین فهمیدن و نفهمیدن
شاید همین چند نقطه ی سردرگم است!
روح آدمی سرگردان است تا بفهمد ...
عباس ... مرا ببخش که حتی عاشقانه سرودن را نیز نیاموخته ام
تو زیباتر سرودی
با ملودی سکوتت
با قامت استوارت
با چشمانت که پر بود از رازی سر به مهر
تو سرودی
و ما نشنیدیم!
تو سرودی
و ما با ساز خود رقصیدیم!
عباس در دنیای نازیبای من
چه خوش عاشقانه سرودی ...
پ.ن: تقدیم به عباس بابائی
پ.ن: شاید ما نیز باید عاشقانه سرودن را باور کنیم .. قبل از آنکه عاشقانه بگوییم!
