می خواهم بنویسم .. دست به قلم می شوم .. کاغذ سفید رو به روی چشمانم دهن کجی می کند .. کلماتم را به سخره میگیرد .. گاهی رو بر می گرداند .. گویی تاب درد نهفته در واژه ها را ندارد ... کلمات به ذهنم هجوم می آورند .. به صف شان می کنم .. ارام ارام بر نوک قلم سوارشان می کنم تا مقصد کاغذ بی جانم ... در گیر و داد این همه سکوت پر هیاهو .. هدف نوشته هایم را گم می کنم ... چشمم به کتابخانه کوچک اتاقم می افتد ... چیزی در نگاهم تاب می خورد ... کتاب را بر می دارم ... بازش می کنم ... دوباره همان آیه! دوباره دست به قلم می شوم ... اینبار می دانم چه باید ننویسم!! ... می دانم .. تو در نوشته هایم نمی گنجی .. پس این قلم این کاغذ بی تاب .. این هجوم کلمات به چه کارم آید؟؟؟ وقتی نمی توانم تو را بر روی سطر سطر کاغذم زندانی کنم ... تا فقط تو برای من بمانی! پس نوشتن به چه کارم آید؟ ... خواهرم اشعارم را دوست دارد ! چه می گویم؟ گیج شدم در گیج زدن این کلمات!! خودم را گم کردم ... نه دلگیر نشو .. می دانم حرفهایم تکرار 20 سال سردرگمی ام بود .. اما راست می گویم .. رو برنگردان! کتابت را بر می دارم ... آرامش ... آرامش می گیرم ... خدایا .......... بگذریم ... نه از من نگذر ... حتی اگر ....... کلمات را گم می کنم .. می بینی .. نمی دانم چه می نوشتم ... اصلا نوشتن وقتی تو را در لحظه هایم گم کنم به چه کارم آید؟ همیشه تو بودی که بخشیدی ... و من بودم که ....... راستی ... بزرگ که شدم ... خیلی چیزها در نظرم کوچک شد ... تا گم شد ... می دانستی ... نه؟ بزرگ شدن به چه کارم آید ...! روزگار عجیبی است ... پ.ن: نفهمیدم چی نوشتم ... فهمیدید به بزرگی ببخشید ...
اصلا چرا نوشتن را آموختم؟
نمی دانم چه می گویم! نمی دانم ........... ببخش ...
کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ... هیچ وقت ...
| Design By : Pichak |

