هاستینگ چون من یک زنم ... - پروانگی
سفارش تبلیغ
صبا

پروانگی

 

صدای کیبور داشت دیونم می کرد

اونقدر محکم میزد روی حرفای بیچاره که هر لحظه حس می کردم اگه یه موجود زنده بودن مطمئنا استخواناشون خرد شده بود

وقتی نمی خواد حرف بزنه تمام قدرتش رو میریزه توی فک بالاییش .. یعنی اونقدر فکش رو زیادی بهم فشار میده طوری که هر لحظه با خودم میگم الانه که داد بزنه آخ دندونم شکست !

مغرور لعنتی !!

داشتم با خودم غرغر می کردم که : نمی خوای حرف بزنی نزن! ولی به خودتم آسیب نزن مگه من چند تا از تو دارم؟

که یهو برگشت سمتم

نگاهش هم اونقدر قدرت داشت که زیر اون نگاه حس کردم دارم خرد میشم .. چی می خواست از من!

با بی تفاوتی یه خنده سرسرکی زدم و رومو برگردوندم

طاقت نگاهش رو نداشتم

اما همین طور زل زده بود به من ! کلافه شده بودم مثل پرنده ای که در قفس رو براش باز بذارن ولی بدونه اگه الان پر بزنه بره بیرون یه گربه ی سیاه چاق که پایین قفس نشسته دخلشو میاره !!

سعی کردم خودمو جمع و جور کنم، آب دهنم رو به زور قورت دادم و برگشتم سمتش، هنوز داشت نگام می کرد ولی با این تفاوت که نگاهش رام تر شده بود

نگاهش منو یاد دریا می ندازه...

وقتی آرومه دوست داری بزنی به سیم آخر و خودتو توش غرق کنی ولی وقتی سرکش میشه باورت نمیشه همین نگاه بود که تو رو دیونه خودش کرده؟ پس چرا می خواد لهت کنه زیر بار حسی که نمی فهمیش!

با آرامش گفتم چایی می خوری؟

خندید، از اون خنده ها که دوست داری از رو لب تمام آدما محوش کنی از بس که حرص آدم رو می زنه بالا ... از اون خنده ها که با تمام وجود تو رو به سخره می گیره و رسما بهت میگه چقد پرتی تو!

منم خندیدم و گفتم پس آقای اخمالوی من چایی می خوره

تا بلند شدم که برم چایی بریزم دستمو گرفت و خودشو پرت کرد توی آغوشم و زد زیر گریه!

نمی فهممش! مخلوط حسای مختلفیه در آن واحد...

خشم!سرکشی!رام بودن!مهربونی!کودکی!گریه!خنده!مسخره کردن و .... نمی فهممش!

یه پسر کوچولوی واقعی!

گذاشتم تا جایی که می خواد گریه کنه، عادت کردم که هم یک زن باشم هم یک مادر، گاهی یه دختر شیطون که زمین و زمان رو بهم می ریزه، گاهی یه دختر آروم و سر به زیر و گاهی ..... عادت کردم به نقش های مختلفم توی زمان های مختلف،  چون من یک زنم!

همیشه وقتی آروم میشه میشینه کنار پنجره که رو به تراس بازه و زل می زنه به آسمون

می دونم چرا! چون توی دود و دم و ساختمون و چیزای سیاهی که از پنجره های تموم خونه های این شهر در هم و بر هم میشه دید فقط آسمونه که هنوز آبی مونده و بی انتها با همون آرامش همیشگیش ...

آروم گفت خانمی حاضر باش پایین  منتظرتم بریم حرم ...

هیچی نگفتم ... نگفتم چرا غمگین بودی و حالا چرا آروم شدی .. چون می دونم

همه چی رو نباید پرسید فقط کافیه به چشماش نگاه کرد

حرم همیشه آخر تمام این حساس ... برای تثبیت یک آرامش ابدی ...


پ.ن: با اینکه ربطی به زندگی من نداره این نوشته، فقط خواستم بنویسم، چون خیلی وقته ولوله کلمات داره دیونم می کنه

باید بارمو زمین بذارم !

.

 

 

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 94/6/5ساعت 11:9 صبح توسط پروانگی نظرات ( ) |


Design By : Pichak